غزلی دیگر از زنده یاد حسین منزوی
تقدیم به...
نخفته ایم که شب بگذرد ، سحر بزند
که آفتاب چو ققنوس بال و پر بزند
نخفته ایم که تا صبح شاعرانه ی ما
ز ره رسیده و همراه عشق ، در بزند
نسیم ، بوی تو را می برد به همره خود
که با غرور ، به گل های باغ سر بزند
شب از تب تو و من سوخت ، وصل مان آبی
مگر بر آتش تن های شعله ور بزند
تمام روز که دور از توام چه خواهم کرد؟
هوای بستر و بالینم ار ، به سر بزند؟
چو در کنار منی کفر نعمت است ای دوست!
دو دیده ام مژه بر هم ُُ دمی اگر بزند
بپوش پنجره را ُ ای برهنه ! می ترسم
که چشم شور ستاره ، تو را ، نظر بزند
غزل برای لبت عاشقانه تر گفتم
که بوسه بر دهنم عاشقانه تر بزند
این هم عکس یادگاری نوه ها با مادر بزرگ و یه گوسفند سر به زیر....![]()
من اناری را میکنم دانه .....انگار با هم قهرن....!!!!!
در ادامه مطلب ببینید..
ادامه مطلب...
گزارشی کوتاه و مختصر از سفر به خرم آباد....
همیشه از دیدن خانه هایی که در دامنه پر شیب کوهها ساخته می شوند لذت میبرم...شاید دلیلش این باشد که خودم هم زاده ی بافتی اینچنینی هستم ...پس بدون تردید تماشای خرم آباد که شهری است در محاصره ی کوهها باید دلچسب و به یاد ماندنی باشد...شهری با خانه هایی بر دامنه پر شیب کوه...اما هیچ چیز این شهر به اندازه غربت قلعه ( فلک الافلاک ) برایم جالب نبود...غربتی که حاصل نفوذ و پیشروی بیش از حد شهر به سمت دامنه قلعه است...قلعه ی سترگ شهر را تنهای تنها دیدم....
عکسهای سفر رو در ادامه مطلب ببینید....
ادامه مطلب...
تقدیم به ...
رازی است در آن چشم سیاهت ، بنمایش
شعری نسروده است نگاهت بسرایش
خوش می چرد آهوی لبت غافل از این لب
این لب که پلنگانه کمین کرده برایش
سیبی است زنخدان بهشتیت که ناچار
پرهیز مرا می شکند وسوسه هایش
گستردگی سینه ات آفاق فلقهاست
مرغی است لبم ،پر زده اکنون به هوایش
آغوش تو ای دوست در باغ بهشت است
یکشب به در آی از خود و بر من بگشایش
دل بیمش از این نیست که در بند تو افتاد
ترسد که کنی روزی از این بند رهایش
بانوی من اندیشه مکن عشق نمرده است
در شهر من این سان که بلند است صدایش
چند تا شعر کوتاه ....نظر بدین.....
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...


